محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
62
تفسير قرآن صفى على شاه
هر يكى در جاى خود باشد بجا * هم در آدم عقل بايد هم هوا پس غرض ز ابليس نفس سركشست * لازم كونيت آب و آتش است آتش ار نبود در او سوز و شرر * نيست آن آتش بود چيز دگر هم چنان كه مطلب ما اى حسن * چيز ديگر گشت گر دانى سخن [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 168 تا 169 ] يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ( 168 ) إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ( 169 ) اى مردمان بخوريد از آنچه در زمين است حلال پاكيزه و پيروى مكنيد گامهاى شيطان را بدرستى كه او مر شما را دشمنى است هويدا ( 168 ) اينست و جز اين نيست كه امر مىكند شما را ببدى و زشتى و اينكه بگوئيد بر خدا آنچه را كه نميدانيد ( 169 ) ايها الناس از حلال اندر زمين * خورد بايد پاك و طيب زان و اين ليك بر خطوات شيطان عنود * پيروى ناريد كان را نيست سود خطوه است افراط و تفريط اى پناه * بر يمين و بر يسار از خط راه در لغت خطوه بود گام و قدم * نسبتش تا بر چه است از مدح و ذم گر بود خطوهء بليس از گمرهى است * ور كه خطوهء اهل دل گام بهيست موقعش تا چيست گر بر جاى اكل * گشته ذكر آن گام اسرافست و عدل هست اسراف از صفات اشقيا * وان عدالت ظل توحيد خدا ميدهد شيطان فريبت كز حلال * هر چه خواهى صرف كن نبود ملال صرف نعمت گر بعدل و نصفة است * نيست آن اسراف شكر نعمت است گر خورى روزى خراج ملكتى * با عدالت نيست يك جو كلفتى ور عدالت در وى و انصاف نيست * هيچ جز تبذير و جز اسراف نيست ظلم باشد ضد عدل اين نيكبخت * هست او را شاخها همچون درخت شاخها هر يك بنامى مشتهر * زان يك اسرافست گر باشى مقر موقع آن وقت صرف نعمت است * همچنين دان عدل را كز حكمت است شرط عدل آنست در اكل اى فقير * كه نگردد زو قوى نفس شرير مى نگردد هيچ يعنى آن طعام * صرف بر عصيان و لذات حرام مستحقان را كنى با وى شريك * نى بمنت يا منم كآن نيست نيك گر كه خواهى كرد در عدل اهتمام * ماند اندك بهر تو نان و طعام زانكه بايد داد از شهد و شعير * نيك قسمت بر يتيم و بر فقير زان نمودند انبيا و اولياء * بر هر آنچه كمتر از قوت اكتفاء زانكه ميديدند هر جا در ديار * روز و شب هستند مسكينان هزار تو خورى خوش وان اسيران غريب * در بلد بيخانمان و بىنصيب خاصه گر باشند ز اوتاد و گرام * همچو اولاد على در شهر شام پيرو خطوات شيطانى يقين * از نژاد شاميان و اعداى دين دشمنى ز ابليس مىباشد عيان * مىكند بر سوء و زشتى امرتان چون دهد بر باد كين خاك شما * خندد او بر عقل و ادراك شما خاصه گر گويند چيزى بر خدا * كه نميدانيد از جهل و عمى بر شما خندد كه اين گيجان دروغ * بر خدا گويند بيعقل و فروغ با شياطين گويد از رسم و نشان * بر حذر باشيد زين بيدانشان تا نسوزيد از شرار جهلشان * وز دم بيرأفت نااهلشان با تو گويم گر كه دارى هيچ گوش * باش از چيزى كه نادانى خموش خاصه نسبت بر خدا و اوليا * يا كه امر دين و اسرار قضا يا كلامى گو كه پاكان گفتهاند * راهت از خاشاك بهتان رفتهاند يا ز روى عقل و برهان گو سخن * يا ز كشف قلب دور از وهم و ظن زين سه چون بگذشت باقى مرتد است * گفتنش هم گر چه نيك آيد بد است اى خداى ذو الجلال ذو المنن * كه به خاك آموختى نطق و سخن هم چنان كه خاك بودم من ز پيش * بى خبر از عقل و نطق و جان خويش پس تو ز ايجادم چراغ افروختى * خلق كردى نطق و فهم آموختى نعمت افزودى نمودى لايقم * بر معارف هم بحكمت ناطقم تا به اين اندازه دادى علم و عزم * كآورم تفسير قرآن را بنظم نى بتحصيلى است اين فضل خداست * خلق كى دانند كاين داد از كجا است اين تو ميدانى كه دادى از كرم * آنچه دادى بر فقير از بيش و كم نايى مطلق تويى ما چون نييم * بلكه نى هم خود تويى ما لا شئيم خاك بر فرق من و نطق و دهن * كه توانم گفت حق داد اين به من من كجا بودم وجود من چه بود * لا شيء بودم نمود من چه بود ما و من گفتن در اين درگه خطاست * ما و من جز بهر ذو المن ناسزاست محض مفهوم است گر گويم كه من * آن هم از اعطاى تست اى ذو المنن من كسى گويد كه در غيب و شهود * باشد استقلالى او را در وجود نه كسى كش داده هستى ديگرى * نيستش بر كف ز باغ خود برى گر غلط گوئيم حرفى يا قبيح * چو از تو بود آن هم تو كن بازش صحيح [ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 170 تا 171 ] وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ ( 170 ) وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ ( 171 ) و چون گفته شد مر ايشان را متابعت كنيد آنچه را كه فرو فرستاده خدا گفتند بلكه پيروى ميكنيم آنچه را كه يافتهايم بر آن پدران خود را اگر چه بوده باشد پدرانشان نميدانند چيزى را و نه هدايت يابند ( 170 ) و داستان آنان كه كافر شدند چون داستان آنان كه بانگ زند به آنچه نميشنود مگر دعا و آوازى را كرانند گنگانند كورانند پس ايشان نميدانند ( 171 ) چون بر ايشان گفته شد كه پيروى * آورند از حق بوجه معنوى آنچه بفرستاده حق ز آيات خويش * بعد از آيتها كه بفرستاد پيش پيروى گفتند آيا هستمان * آنچه ز آبا هست اندر دستمان آنچه بر وى بودهاند آباء ما * متفق باشد بر آن آراء ما